داستان های غمگین

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب


    کد لوگو حمایت از تیم سپاهان

    جاوا اسكریپت


    کد متحرک کردن عنوان وب

    کد هدایت به بالا

    پر مخاطب ها

    برچسب ها

     

    پدری دست بر شانه ی پسرش گذاشت و از او پرسید : تو می توانی مرا بزنی یا من تو را ؟

    پسر جواب داد من میزنم!

    پدر نا باورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی ...........

     

     

    نویسنده : ❤ raha ❤ بازدید : 944 تاريخ : يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 9:00
    برچسب‌ها :

     

    دو تا رفیق عاشق یک دختر میشن

     دختره میگه من 2 جام مشروب برای شما میارم تو یکیش زهر ریختم....

     هرکس زنده بمونه اون با من ازدواج میکنه...!

     ... رفیق اولی میخوره ...

    میگه: به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه، ...

     رفیق دومی میخوره میگه:

     به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه.

     بعد دختره یه پیک میخوره میگه زهر تو این بود!

    میخورم به سلامتی این که رفاقت این دو رفیق به هم نخوره...

    به افتخاره همه دخترهای باوفا وبامرام

     

    نویسنده : ❤ raha ❤ بازدید : 706 تاريخ : شنبه 10 فروردين 1392 ساعت: 11:09
    برچسب‌ها :

     

    به نـــام خـــــدای قصـــــــہ هـــــا

     

    یکی بــــــــود یکی نبود                               داستـــــــــان زندگی ماست 

    همــیشـــہ هــین بوده یکی بوده ویکی            نبــــوده ، برایم مبهم اســـت که چرا در

    اذهان شرقی مان باهم بودن وباهم سـاختن        نمیگنجد وبـــرای بودن یکی،بــــایددیگرے

    نباشدهیـــــــچ قصـــہ گویی نیست که داستانش اینــــگونه آغازشودکــه یکی بود دیـــــگرے

    هم بود؛همـــہ با هم بــــــودند؛ومااســـــیراین قصــــــــــہ ے کهـــن براے بــــودن یــــکی،

    دیـــگرے رانیــــست میکنــــیم،انــــگارکـــــــــــه هیچکــــس نمیـــــداند،جزمـــــــــــا

    وهیچکـــــــس نمیفـــهمدجـــــــــزما،وخلاصــــــــــــہ ے کــــــــــلام آنـــکس که

    نمیـــــــداند ونمیفهمـــــدارزشـــی نــــــــــــدارد حتـــــــی بــــــــــراے

    زیــــــستن؛ومتاسفـــــــانــــہ ایــــن هـنرے اســــت کـــــــــہ

    آ نــــــــراخـــــــوب آمـــــوخــــتـــہ ایم هنـــــــــر:

    بـــــــــــــــــــــــــــودن یــــــــــــــکی

    ونـــــــــبــــــــــــــــودن

    دیـگرے

    نویسنده : ❤ raha ❤ بازدید : 607 تاريخ : دوشنبه 5 فروردين 1392 ساعت: 0:28
    برچسب‌ها :

     

    قصه از اون جا شروع شد که خیلی عصبی بود...

     

    گفت: دوستم داری؟

     

    گفتم: قد دنیا...

     

    گفت: ثابت کن،

     

    گفتم چه جوری؟

     

     گفت: تیغو بردار رگتو بزن!

     

    گفتم: مرگ و زندگی دست خداست...

     

     گفت: پس دوسم نداری...

     

     تیغ رو برداشتم رگم رو زدم!

     

     وقتی آهسته داشتم تو بغلش جون می دادم...

     

     تو گوشم گفت: اگه دوستم داشتی تنهام نمی ذاشتی...

     

     

     

    نویسنده : ❤ raha ❤ بازدید : 815 تاريخ : شنبه 3 فروردين 1392 ساعت: 4:43
    برچسب‌ها :

     

     

    یه روزی آقـــای کـــلاغ،
    یا به قول بعضیا جناب زاغ

    رو دوچرخه پا می‌زد،
    رد شدش از دم باغ

     

    مطالب طنز و خنده دار, کـلاغ عـــاشــق

    *

    *

    *

     

    نویسنده : ❤ raha ❤ بازدید : 856 تاريخ : يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 23:26
    برچسب‌ها :

     

    رفتم نشستم کنارش گفتم:

    براچی نمیری گلا تُ بفروشی؟ گفت بفروشم که چی بشه؟؟

    تا دیروز میفروختم تا با پولش ابجی مو ببرم دکتر

    اما دیشب حالش بد شد و مرد..

    با گریه گفت : تو میخواستی گل بخری ؟؟

    گفتم بخرم که چی ؟؟

    تا دیروز میخریدم برا عشقم

    امروز فهمیدم باید فرا موشش کنم ...!

    اشکاشو که پاک کرد یه گل بهم داد و گفت :

    بگیر باید از نو شروع کنیم

    تو بدون عشقت من بدون خواهرم ....

     

    نویسنده : ❤ raha ❤ بازدید : 815 تاريخ : جمعه 4 اسفند 1391 ساعت: 23:32
    برچسب‌ها :

     

     

    دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، 

     .

    .

     

    نویسنده : ❤ raha ❤ بازدید : 917 تاريخ : شنبه 28 بهمن 1391 ساعت: 10:38
    برچسب‌ها :

     

     

    روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

    جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

    *

    *

    *

     

     

     

    نویسنده : ❤ raha ❤ بازدید : 989 تاريخ : سه شنبه 1 اسفند 1391 ساعت: 1:57
    برچسب‌ها :

     

    شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

    شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
    از دور مواظبش بود…

    پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
    شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد. 

    برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید ....

     

    نویسنده : ❤ raha ❤ بازدید : 939 تاريخ : چهارشنبه 18 بهمن 1391 ساعت: 3:05
    برچسب‌ها :

     

    manotopic%20(20) عکس های عاشقانه love

    ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.........................

     

    به ادامه توجه کنید .......

     

    نویسنده : ❤ raha ❤ بازدید : 972 تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1391 ساعت: 18:19
    برچسب‌ها :

    آخرین مطالب

    نظر سنجی

    به نظر شما کدوم تیم قهرمان لیگ برتر میشود؟؟

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :

    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها