خنده .... - تاریخ: 1391/11/21 ساعت: 3:02
    ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻧﺘﺰﯾﺎﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺍﻡ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺟﻮﺍﺏ ﺳﺌﻮﺍﻻﺗﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺍﺯﺵﺑﭙﺮﺳﻪ ﺭﻭ ﺑﺮﺳﻮﻧﻢ ... .ﺑﺒﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻦ ﮐﯿﻢ ؟؟؟ .ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻓﯿﻠﺘﺮ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺭﺩ ﺷﺪﻥ ،،  ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻪ ﺑﻔﺮﺳﺘﻤﺶ ﺗﻮ ﮐﻤﺎ .ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﺗﯽ !!!   جناب سعدی فرموده بودند :بر احوال آن مرد باید گریست / که دخلش ب...
دل .... - تاریخ: 1391/11/19 ساعت: 3:38
  خواستم دل بــکــنم. . .نمی گویم نشد . . . اتفاقا شد!من کـــنـــده شدم!!!این روزها اما . . .بدون دل پرسه می زند بدنم. . . !  
سهراب .... - تاریخ: 1391/12/1 ساعت: 22:56
    سهراب، گفتی: "زیر باران باید رفت... چشم ها را باید شست...  جور دیگر باید دید."چشم ها را شستم، باز همان را دیدم...جز دو رنگی و دروغ ...جز غم و غصه و تلخی، هیچ به چشمم نرسید...پس چه شد آن همه توصیف قشنگت سهراب!دوره ی تلخ فریب،دوره ی رنگ سیاهی است سهراب!دوره ی این همه نامردی هاست!تو اگر می دانستی، ...
حرفهایی هست .... - تاریخ: 1391/11/18 ساعت: 3:17
  حرفهایی هست بدجور دل میشکنند بدجور دل می سوزانند بدجور خراب میکنند حرفهایی از نزدیکترین کسانت ! از عزیزترین کسانت گاهی دلت میخواهد نزدیک ترین ، آنقدر عزیز نبود یا اگر بود کمی بیشـــتر حواسش به تاثیر ِحرفهایش بود ...  
پایان ..... - تاریخ: 1391/11/18 ساعت: 2:44
  دلم برای کسی تنگ است که گمان می کردممي آيد . . . .مي ماند . . .و به تنهاييم پايان مي دهد!آمد . . .رفت . . .و به زندگي ام پايان داد .............  
بگو که قلب من کجاست ..... - تاریخ: 1391/11/16 ساعت: 3:03
    بگو که قلب من کجاست ..... شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!! شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!! مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!!  ولي تو اونو نميبيني؟؟ شايدم هيچ وقت نبيني ............  
قوانین طلایی زندگی ....... - تاریخ: 1391/11/16 ساعت: 2:56
  قوانین طلایی زندگی ... تو این پست می خوام یه قوانینی درباره ی زندگی براتون بزارم امیدوارم بدردتون بخوره....... ۱)اسرارتان را فاش نکنید. ۲)شما روز به روز بزرگ تر می شوید اما الزاما عاقل تر نمی شوید. ۳)این واقعیت را بپذیرید که گذشته ها گذشته. ۴)خودتان را همانطور که هستید بپذیرید. ۵)زندگی خود را وقف ...
حکایت شیری که عاشق آهو شد ... - تاریخ: 1391/11/18 ساعت: 3:05
  شیر نری دلباختهu200fی آهوی ماده شد. شیر نگران معشوق بود و میu200fترسید بوسیلهu200f حیوانات دیگر دریده شود. از دور مواظبش بود… پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست، شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.  برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید ....  
با جنبه ..... - تاریخ: 1391/11/18 ساعت: 2:58
  من به هر تـحــقــیــری  که شدم  با صدای بلند خندیدم نام مرا گذاشتند " بـــــــــــاجـنـبـــــــــــــــــــه " بی انکه بدانند خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن قلبم را نشنود....  
دفتر خاطرات ... - تاریخ: 1391/11/16 ساعت: 6:43
  امــروز یاבمــ افتــاב ..دفتــر خاطراتـــے ڪـهخیلـــے وقتــ استــچیزــےבر آטּ ننوشتـه امــبــا خوבمــ میگویمــ :" فڪرشــ را بڪـטּ یڪــ روز میمیرــے او میمانـــב و ایـטּ בفتــر "בلمــ میســوزב براے تــو...ڪـه  میشڪَنــے روزــےڪـه مـטּ نیستمــتــو ایـטּ دفتــر را میخوانــےخــرב میشوے وقتــے میفهمــے...
هیچوخت زود قضاوت نکن ... - تاریخ: 1391/11/15 ساعت: 18:19
  ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐ...
گیسوانم ... - تاریخ: 1391/11/15 ساعت: 17:54
  گیسوانمنوازشدستی را می خواهدبا طعمنــــــــــاز…نه نیــــــــــــاز…دستی که فقط مرا نوازش کند نه غریبه ها را
منتظر ... - تاریخ: 1391/11/14 ساعت: 22:16
  ســـوم  هفتــــم  چهلـــم  ســـــال . . . چنـــد ســــال دیگــــر بایــــد عــــزادار نبـــودن هایـــــت باشــــــم . . .؟
مرد اگر مرد باشد ... - تاریخ: 1391/11/14 ساعت: 22:06
  مـــَــرد اگر مــــَــــــرد باشد ؛مــهـربـانـی را از چـشـم یـکــ زن مـیـخـواهـد ، نـه کـشـیـدگـی اش را !مـــَــرد اگر مــــَــــــرد باشد ؛ســُــرخـی ِ حـیـا را از گـونـه هـای ِ یـکــ زن مـیـخـواهـد ، نـه بـرآمـدگـی اش را !مـــَــرد اگر مــــَــــــرد باشد ؛حـرف هـای دلـنـشـیـن را از لـبـان ِ یـک...
دنـيــــاي بـهتـــر ... - تاریخ: 1391/11/14 ساعت: 21:57
  اولين بار نيست كه گريه ميكنماما ...اولين بار است كه گريه آرامم نمي كند ...مي روم بخوابمکسي چه مي داند ...شــايــد فـــردا در دنـيــــاي بـهتـــري چـــشــم گــشــودم ...
باران .... - تاریخ: 1391/11/14 ساعت: 21:52
  دمــــ ـــش گــــــــــــرم...بـاران را مـی گویمــــ ــــــــبـه شانه ام زد و گفت : خستـــــ ــــــه شدی!!امــــــ ـــــروز را استراحت کن ...من بجایت می بارمـــــ ـــــــــــــــ ...
حرف دلتو بزن .. - تاریخ: 1391/11/15 ساعت: 17:27
  پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دختر...
بیااخرین شاهکارت راببین! ... - تاریخ: 1391/11/14 ساعت: 20:25
  بیااخرین شاهکارت راببین! مجسمه ای باچشمان باز!  خیره به دوردست! شایدشرق شایدغرب! مبهوت یک شکست! مغلوب یک اتفاق! مصلوب یک عشق! مفعول یک تاوان! خرده هایش رابادداردمیبرد...  
چه بیرحمانه من سوختم! ... - تاریخ: 1391/11/14 ساعت: 19:04
  چه زیبا!گفتم دوستت دارم! چه صادقانه پذیرفتی! چه فریبنده!اغوشم برایت بازشد! چه ابلهانه!باتوخوش بودم! چه کودکانه!همه چیزم شدی! چه زود!به خاطریک کلمه مراترک کردی! چه ناجوانمردانه!نیازمندت شدم!  چه حقیرانه!واژه غریب خداحافظی به من امد! چه بیرحمانه من سوختم!  
درهمین حوالی ... - تاریخ: 1391/11/14 ساعت: 18:57
  درهمین حوالی کسانی هستند که تادیروزمیگفتند" بدون توحتی نفس هم نمیتوانم بکشم" وامروزدراغوش دیگری نفس نفس میزنند...