زندگی دفتری از خاطره هاست ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 22:58
زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر دردل شب یک نفر دردل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ما همه همسفر و رهگذریمآنچه باقیست فقط خوبیهاست!  
تا بماند یادی ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 22:55
دیشب از دلتنگیت بغض گلویم را شکستگریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشستمن نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزلتا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست
نذر کردم تا بیایی ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 22:50
نذر کردم تا بیایی هرچه دارم مال توچشم های خسته پر انتظارم مال تویک دل دیوانه دارم با هزاران آرزوآرزویم هیچ ، قلب بی قرارم مال تو .....
تو نبودی ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 22:52
 در تاریخ دوشنبه 13 آذر 1391 توسط دلسوخته | نظرات ( setCommentCnt(226) 11)   تو نبودی دل به دل راهی نداشت از خیال عشق آگاهی نداشت تو نباشی تا قیامت بی کسم در تمام زندگی دلواپسم
در خلوت ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 22:42
در خلوت من نگاه سبزت جاری ستاین قسمت بی تو بودنم اجباری ستافسوس نمی شود کنارت باشمبی تو هر ثانیه و لحظه من تکراریست
ناز آن ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 22:39
ناز آن چشمی که سویش مال ماستناز آن زلفی که تارش مال ماستناز آن چوپان که سازش مال ماستاز آن یاری که قلبش یاد ماست
از آتش دوذخ نهراسم ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 22:36
جز ساغر و میخانه و ساقی نشناسمبر پایه ی پیمانه و شادی ست اساسمگر همچو همای از آتش عشق بسوزماز آتش دوزخ نهراسم ٬ نهراسم
چه ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 22:33
  چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی! چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه كودكانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یك كلمه مرا ترك كردی ! چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد! چه بیرحمانه! من سوختم
دل من تنها بود... - تاریخ: 1391/10/26 ساعت: 12:35
دل من تنها بود.دل من هرزه نبود.دل من عادت داشت....که بماند یک جا.به کجا؟ معلوم است!به در خانه تو.دل من عادت داشت.که بماند آنجا.پشت یک پرده تور...که تو هر روز آن را به کناری بزنی.دل من ساکن دیوار و دری.که تو هر روز از آن می گذری...دل من ساکن دستان تو بود.دل من گوشه یک باغچه بود.که تو هر روز به آن می ...
جرم عشق تو ... - تاریخ: 1391/11/14 ساعت: 19:54
  جرم عشق تو ...   سر انجام با دیدن نگاه تو آرام می شوم چو آهوی گریخته ای رام می شوم باور نمی کنی ؟ ای همه هستیم که من دارم به جرم عشق تو بدنام می شوم من بی تو پای چوبه ی دار غریبی ام روزی هزار مرتبه اعدام می شوم با چشم های خویش مرا آرام می کنی باور نمی کنم که چنین خام می شوم گفتی که تو هرگز عاشق خو...
تنهایی ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 5:06
تنهایی ...   هیچکس آنقدرها که میگوید وفادار نیست   تنها کسى که تا پایان عمر با ماخواهد بود، خود ما هستیم. ..
و عشق ... - تاریخ: 1391/11/14 ساعت: 19:27
  و عشق تراژدی پرواز بود که در آسمان دستانم پرسه می زد  و گهگاهی خرد می شد به هنگام شکست با مشتی محکم بر دیوار !!  
صدای عشق ... - تاریخ: 1391/11/14 ساعت: 19:44
  صدایت را کجا گم کردهام ای عشق؟ که من از ساعت خوابیده تکراریترم امروز مرا پروانهای لای کتابش بُرده از خاطر به رؤیایم خیانت میکنم یکبار دیگر هم  
رازهای عاشقی ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 5:02
  از تمام راز و رمزهای عشقجز همین سه حرف ساده میان تهیچیز دیگری سرم نمی شودمن سرم نمی شودولی...راستی دلم که می شود
تو را ... مرا ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 4:46
تو را ... مرا ... تو را از شیشه میسازد، مرا از چوب میسازدخدا کارش درست است، این و آن را خوب میسازد تو را از سنگ میآرد برون، از قلب کوهستان مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب میسازد در آتش میگدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد به سوهان میتراشد تا مرا مطلوب میسازد تو را جامی که از شیر و عسل پُر کردهاش دهقان  مرا ...
کنج تنهایی ما ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 4:44
  نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد ؟ که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه ی ...
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 4:42
  ناگهان دیدم سرم آتش گرفت سوختم ، خاکسترم آتش گرفت چشم وا کردم ، سکوتم آب شد چشم بستم ، بسترم آتش گرفت در زدم ، کس این قفس را وا نکرد پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت   از سرم خواب زمستانی پرید آب در چشم ترم آتش گرفت حرفی از نام تو آمد بر زبان دستهایم ، دفترم، آتش گرفت
دست هایت را بده ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 4:40
دست هایت را بده ... پاره های یک تن و دور از همیم این روزهامثل اوضاع زمانه درهمیم این روزها فکر نان از عشق می کاهد مقصر نیستیآه... ما بازیچه ی بیش و کمیم این روزها می دویم و جاده انگاری دهن وا می کنددر هراس راه پر پیچ و خمیم این روزها می رسد تا استخوان این زخم ها، اما هنوزدر امید واهی یک مرهمیم این ر...
توبیا آینه باش ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 4:37
تو بیا آینه باش ... سال ها رفته وبازتپش گرم ترین خاطره هامی فشارد دل خاموشم رابه تو می اندیشمو به آن ثانیه هایی که گذشتوبه بی تابی قلبی که شکستتوبیا باران باشوبر این تازه گل خسته ببارتوبیا آتش باشتوبیا جاری باشتوبیا باور کنعشق هم حس غریب تپش آینه هاستتوبیا آینه باش
چیزی نداشتم ... - تاریخ: 1391/10/15 ساعت: 4:36
چیزی نداشتم ...   حتی نمانده است برایم بهانه ای دنبال من نگرد که دیگر نشانه ای... چیزی نداشتم به جز این ها که برده ام آیینه در نگاهم و در دست شانه ای از حال و روز عاشقی ام بیشتر نپرس با عشق مدتی ست ندارم میانه ای هی ذره ذره می خورد از تو مرا غمی افتاده است در دل من موریانه ای یک روز می گذاری از این ...