مرد جوان و پيرمرد ... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 7:31
  مرد جوون : ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟ پيرمرد : معلومه كه نه ! جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا'' اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ ! پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم ! جوون : ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه ؟ !
رسم جوانمردی ... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 7:23
  در حمامهای عمومی گذشته رسم بر این بود که دلاکان پشت مشتریان خود را کیسه می کشیدند و چرکهای آنان را روی بازویشان جمع می کردند تا مشتری چرکهای خودش را ببیند و به دلاک پول بدهد. روزی حکیمی به حمام رفت و دلاک به رسم دلاکان او را کیسه کشید و چرک بر بازوی او جمع کرد و چون می دانست این مشتری حکیمی فرزانه...
داستانک ... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 7:19
  روي جدول هاي کنار خيابان مي نشيند و با نگاهش دنباله جدول را مي گيرد: سياه، سفيد، سياه، سفيد...با خودش مي گويد کاش جدول ها را رنگ ديگري مي زدند مثلا سبز و آبي. نه، نه...سبز و آبي قشنگ نيستند بايد همه آن ها را قرمز مي کردند. بله قرمز رنگ گل سرخ...
پیر مرد و دختر ... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 7:13
  فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛  روبه روی یک آب نمای سنگی . پیرمرد از دختر پرسید : - غمگینی؟ - نه . - مطمئنی ؟ - نه . - چرا گریه می کنی ؟  - دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟ - جون قشنگ نیستم . - قبلا اینو به تو گفتن ؟ - نه . - ولی تو قشنگ ترین دختری  هستی که من تا حالا دیدم . -...
معنای عشق ... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 7:08
  روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلب...
طمع ... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 7:00
  روزی پرنده سعادت  بر کلبه پیرزن وپیرمردی که بسیارفقیر اما قانع بودندنشست.پرنده پرسید من2جعبه دارم که اگر یکی از ان دو رابدرستی  انتخاب کنید امکان دارد برای ابد زندگی راحتی داشته باشید پرنده پرسید کدام یک را  میخواهید جعبه کوچک یا بزرگتر را؟
روایت عشق... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 6:54
  روزها آفتابی و گرم بود آنقدر که از شدت تابش آفتاب به ناچار چفیه ام را خیس میکردم وبه سر می بستم وشبها آنقدر سرد می شد که  چنبره می زدم وتا چندساعتی از شدت سرما خوابم نمیبرد .دو روزی میشد  راه را گم کرده بودم حتی در قمقمه هم آب زیادی باقی  نمانده  بود.اما  تحمل درد سرما وگرما  برایم سخت تر از تحمل ...
وقتی مترسک عاشق چشمان زاغ شد... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 6:43
  ازکلاغ ها شنیده بود پیرـ جادوگری درشهری بنام عذر میتواند هرآرزویی را  برآورده کند بلاخره روزی تصمیم گرفت پای از خاک مزرعه بکشد وبه دنبال عذربگردد ؛در حقیقت
انتظار… - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 6:38
  انتظار…شش حرف و چهار نقطه،کلمه ی کوتاهیست،اما سالها طول خواهد کشید تا بفهمی یعنی چه.کاش منتظرت نبودم،کاش می شد گفت“یادت مرا فراموش”
دوست داشتن ... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 6:34
  دوست داشتن،صدای چرخاندن کلید است در قفل.عشق،باز نشدن آن.کاری که ما بلدیم اما...باز کردن در استبا لگد...  
نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او ... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 6:30
  شب و روزم گذشت به هزار آرزونه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او نه سلامم سلام، نه قیامم قیامنه نمازم نماز، نه وضویم وضو دل اگر نشکند به چه ارزد نمازنه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو نه به جانم شرر، نه به حالم نظرنه یکی حسبحال، نه یکی گفتوگو نه به خود آمدم، نه ز خود میرومنه شدم سربلند، نه شدم سرفرو همه جا ز...
بچه که بودم .... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 6:20
  بچه که بودم از جریمه های نانوشته که بگذریم سلمانی و ساعت و سیب سکه و سلام و سکوت و سبزی صدای بهار هفت سین سفره ی من بود بچه که بودم ...  
بگذار تا فرو بروم توی منجلاب..... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 6:13
  عـاصی شدم ، بریـده ام از اینهمه عـذاباز گـریـه هـای هـرشبـه ام روی رختـخوابده سال مـی شود کـه بـرایـم غـریبـه ایده سال مـی شود کـه خـرابـم...فقـط خـراب
می دانی؟ - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 6:08
  می دانی؟   یک وقت هایی باید رویِ یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است   و بچسبانی پشتِ شیشهیِ افکارت ...
ایا عشق جاودان است؟؟؟ - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 5:58
  دعایت می کنم، عاشق شوی روزیبفهمی زندگی بی عشق نازیباستدعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشیبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرماییبیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب هابخوانی نغمه ای با مهر
گفته بودم دوستت دارم... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 5:50
  دنبال وجهی می گردمکه تمثیل تو باشدزلالی چشم هاتبی پایانی آسمان مهربانی دست هات...
خانه ات زیباست ..... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 5:30
  خانه ات زيباست نقش هايت همه سحرانگيز است پرده هايت همه از جنس حرير خانه اما بي عشق ، جاي خنديدن نيست جاي ماندن هم نيست بايد از كوچه گذشت به خيابان پيوست و  تكاپوي كنان عشق را  بر لب جوي و گذر عمر و خيابان جوئيد عشق بي همهمه در بطن تحرك جاريست *****
دوستت دارم ... - تاریخ: 1391/10/27 ساعت: 5:22
برای خودت زندگی کن، کسی که ترا دوست داشته باشد، با تو میماند برای داشتنت میجنگد.... اما اگر دوست نداشته باشد، به بهانه یی میرود...... مثل تو...اما تو به هیچ بهانه مرا رها کردی... نمیبخشمت...تا زنده هستم...که فک میکنم دیگر چیزی نمانده... به خاطر تو از خیلی چیزها کنار رفتم...اماتو یه بارهم نفهمیدی... ...