عشق و بندگی ...

خرید بک لینک

امکانات وب

-->-->-->

کد Ùx84Ùx88Ú¯Ùx88 ØxadÙx85اÛx8cت از تÛx8cÙx85 سپاÙx87اÙx86

-->-->-->-->-->-->

جاÙx88ا اسÙx83رÛx8cپت

-->-->-->
-->-->-->-->-->-->

کد Ùx85تØxadرک کردÙx86 عÙx86Ùx88اÙx86 Ùx88ب

-->-->-->-->-->-->-->-->-->-->-->-->-->-->

کد Ùx87داÛx8cت بÙx87 باÙx84ا

-->-->-->

 

 جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمییافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه هنگامیکه دلباختگی او را دید و جوان را ساده و خوش قلب یافت، به او گفت: پادشاه اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بندهی مخلص خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد.

جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشهگیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش پروردگار مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت. روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وی را جویا شد و متوجه شد که وی از بندگان با اخلاص خداوند است. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند، جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد.

همین که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی وی پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت و گفت تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و خواستار ازدواج تو با دخترش شد فرار کردی؟

جوان گفت اگر بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود، پادشاهی را به در خانهام آورد، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهی خویش نبینم؟

  منبع : http://khaterangi.ir

 

˙·٠•ღ❤ تنها ❤ღ•٠·˙...

ما را در سایت ˙·٠•ღ❤ تنها ❤ღ•٠·˙ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: ❤ raha ❤ بازدید: 1226 تاريخ: شنبه 30 دی 1391 ساعت: 10:10

صفحه بندی

نظر سنجی

بÙx87 Ùx86ظر Ø´Ùx85ا کدÙx88Ùx85 تÛx8cÙx85 Ùx82Ùx87رÙx85اÙx86 Ùx84Ûx8cÚ¯ برتر Ùx85Ûx8cØ´Ùx88دØx9fØx9f

خبرنامه