من به دنبال کسی می گردم که ... - تاریخ: 1391/11/1 ساعت: 10:12
  دنبال کسی میگردم که توی بهار که زنگ بزنم بدون هیچ دلیلبگم: میای بریم زیر این رگبار و هوای خوش قدم بزنیم؟در جوابم فقط بگه: نیم ساعت دیگه کجا باشم...توی تابستون که زنگ بزنم بدون هیچ دلیلبگم: میای بریم خیابون ولیعصر از ونک تا هر جا شد قدم بزنیم؟در جوابم فقط بگه: ناهار اونجایی که من میگم...به ادامه مط...
کاش ... - تاریخ: 1391/11/1 ساعت: 9:59
    کاش میشد هیچکس تنها نبودکاش میشد دیدنت رویا نبودگفته بودی باتو میمانم ولیرفتی و گفتی که اینجا جا نبودسالیان سال تنها مانده امشاید این رفتن سزای من نبودمن دعا کردم برای بازگشتدستهای تو ولی بالا نبودباز هم گفتی که فردا میرسیکاش روز دیدنت فردا نبود …  
سکوت ... - تاریخ: 1391/11/1 ساعت: 9:34
  سکوتی بلند……….  در امتداد این نگاه نشسته است.  یاد تو  چون هراسی سرد  مجمر وجودم را در بر گرفته است  من و این شکوه نگاه تو  تو و این نگاه ،بر نگاه خسته ام  نگیر نگاهت را  از من…….  
زن ... - تاریخ: 1391/10/30 ساعت: 11:49
  زن جنس عجیبیست !چشم هایش را که می بندی ،دید دلش بیشتر میشود…دلش را که میشکنی ،باران لطافت از چشم هایش سرازیر…انگار درست شده تا . . .روی عشــــق را کــــــم کند.  
عکس های زیبا با مضمون love ... - تاریخ: 1391/10/30 ساعت: 11:40
  برای مشاهده بقیه تصاویر به ادامه مطلب بروید ...  
جدیدترین شعر سهراب سپهری ... - تاریخ: 1391/10/30 ساعت: 9:52
  « جدیدترین شعر سهراب سپهری » هر كجا هستم، باشم به درك! من كه بايد بروم! پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشكي چه كم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما… كار را بايد جست. كار بايد خود پول. كار بايد كم و راحت باشد! فك و فاميل كه هيچ… با همه مردم شهر پي كار بايد رفت! ...
وصیت نامه منتشر نشده بزبز قندی ... - تاریخ: 1391/10/30 ساعت: 9:43
  وصیت نامه منتشر نشده بزبز قندی ... دوست داشتم قبل از رفتنم چندتا نکته و اندرز برای شما داشته باشم، هرچند که می دانم نسل امروز نسبت به هرگونه پند و نصیحتی آلرژی دارد و زود فیوز می پراند. اما خب با تحمل کردن این چند خط، جانتان که بالا نمی آید، ناسلامتی من دارم می میرم. پس خوب و با دقت گوش بدهید:
جدیدترین عکس های عاشقانه و رمانتیک ... - تاریخ: 1391/11/5 ساعت: 20:19
   برای مشاهده ادامه تصاویر به ادامه مطلب بروید ...  
غم ... - تاریخ: 1391/10/29 ساعت: 7:09
  غـــــــــــــــم ... دردها دسته شدند کلبه ای ساختند و نـــام این کلبه تنگ و تاریک را غـــم نهادند.اشکها دریا شدند .دل را تنگ و بی تاب کردند .هراسان شدند و جویبار خروشانی پدید اوردند.حال غـــم نه تنها از چهره پریشانم بیداد است بلکه از عمق وجودم آن را درک کرده و بدون درخواست او به استقبالش رفتم.صحن...
تنها عشقم ... - تاریخ: 1391/10/29 ساعت: 3:11
  خیلی وقتها در تنهایی یا در لحظه با تو بودناز خود می پرسمکه چقدر من را دوست داری  
تصاویر عشق کودکان ... - تاریخ: 1391/10/30 ساعت: 10:08
  برای مشاهده بقیه تصاویر به ادامه مطلب بروید ...
خـــــــــــــ ـــــــــدا را تصور کن ... - تاریخ: 1391/12/28 ساعت: 0:26
  و نام تو را باز هم صدا می کنم... تا سکوتم نشان فراموشی نباشد. آدم خوب قصه های من! دلتنگت شده ام. اندازه اش را می خواهی؟؟... خـــــــــــــ ـــــــــدا را تصور کن ...  
عزیزم گوش کن ... - تاریخ: 1391/10/28 ساعت: 20:03
  عزیزم گوش کن♥♥صحبت عاشقی بشه ستاره رو خواب میکنیدریا رو آتیش میزنی  ابرا رو بی تاب میکنی وقتی فقط اونو بخوای ماهو نشونه میکنیمیری تو قلب آسمون صبرو دیوونه میکنی وقتی میبینی عاشقی دنیارو می ریزی به پاشطلا رو قیمت میذاری با برق ناز خنده هاش وقتی میفهمی عاشقی میری سراغ پنجرهقلبت رو میسپاری دستت قصه و...
حــااـتِ فــ ـوق الــعـ ـاده ... - تاریخ: 1391/12/28 ساعت: 0:42
  ايــن روزهــ ـا در مـــن حــااـتِ فــ ـوق الــعـ ـاده اعـــــ ـــــلام شـــده اســـت بـيـــش از حــد مـجــ ــــ ــــ ــــاز دلـتـنـگـــ ـــ شــــده ام. . .  
سنگ وسنگ تراش ... - تاریخ: 1391/10/30 ساعت: 10:10
  روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد شد. در باز بود و او خانه مجلل باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: «این بازرگان چقدر ثروت دارد!» و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان شود؛ در یک لحظه به فرمان خدا تبدیل به بازرگانی با جا...
عشق و بندگی ... - تاریخ: 1391/10/30 ساعت: 10:10
  جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمییافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه هنگامیکه دلباختگی او را دید و جوان را ساده و خوش قلب یافت، به او گفت: پادشاه اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بندهی مخلص خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد.   به اد...
داستان عاشقانه یک دختر و پسر ... - تاریخ: 1391/12/4 ساعت: 15:59
  داستان عاشقانه یک دختر و پسر ... دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش  به باریکی یک خط می شد.در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلف...
خاطرات دختر عاشق ... - تاریخ: 1391/10/28 ساعت: 18:59
  خاطرات دختر عاشق ... میگه عاشق دستاتم ، عاشق کشیدگی ناخنا و انگشتای ظریفتم ...   میگم منم عاشق دستای مردونتم .... وقتی چند ساعت از با هم بودنمون میگذره ، بازم دستام رو با ولع بو میکنم تا شاید هنوزم بوی تو رو بدن .... عجیب میچسبه به پوستم بوی بند بند انگشتات ....   میگه : چرا  مثل قبلنا لاک نمیزنی ...
خیانت ... - تاریخ: 1391/12/4 ساعت: 15:56
  خیانت ... در حالِ عشق بازی بودیم که موبایلم زنگ خورد، سرم را از لای پاها درآوردم، دستم دراز شد و گوشی را که صدای زنگ دومش هم داشت در می آمد، از کنار تخت برداشتم، نگاه کردم، بر صفحه اسم حمید افتاده بود که ...  
وقتی .... - تاریخ: 1391/11/13 ساعت: 17:16
  وقتی ....  وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی... وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارمسرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی